رفتن، برای ابد رفتن. امیدوارم پشیمون نشم. تا کی میتونم دوام بیارم رو نمیدونم، این که دارم میرم برای خودم تنهای تنها زندگی کنم، هم خوشحالم هم نگران. دلشوره های این روزای من با هیچ چیز کم نمیشن، حتی با شنا، حتی با اهنگهای ملایم، میخوام چیکار کنم برای خودم، چقدر حواسم به خودم هست، چقدر دارم گول میخورم، گول شیطون یا دوستای شیطونم. ایا دارم تلاش میکنم مثل بقیه ی دوستان باشم؟ یا از متفاوت بودنم رنج میبرم و میخوام مثل بقیه باشم؟ رفتار اونارو تکرار کنم؟ خب مسلما من همه چیز رو نمیدونم، عاقبت هیچ چیزی رو نمیدونم، انتخاب گاهی اینقدر سخت میشه که ترجیح میدم انتخاب نکنم و اجازه ی این رو ندم هیچکس وارد زندگیم بشه. و تنها بمونم. حداقل خودم هستم و درگیری های مخصوص به خودم. اما تا کی؟
طلب جان برای جان خودم چرا اشتباه باشه؟ چشیدن ذره ای محبت چرا معصیت باشه؟
یک هفته مهلت خواستم برای فکر کردن، اما چه فایده؟ هیچ ایده و نظری برای خودم ندارم، ذهنم خالی شده از همه چیز. اینکه چطور اسمم رو یادمه برای خودمم هم سواله.
اینم هست که جز خودم کسی نمیتونه کمکم کنه.
دوست شدن برای اولین بار با پسری ایا برای همه دخترا اینقدر سخت و وحشتناکه؟
خدااااایاااا منو به ارامش قلبی و روحی برسون.
ترررررس تررررس تررررررس تررررس تمام وجودمو گرفته، اخرش چی میشم؟ اینکه عاشق بشیم بهم و بخوایم با هم بمونیم یا یه لذت برای یه مدت کوتاه و خاطره ای برای ابد، شنیدم میگن خاطره گاهی قاتل هم میشه، برای گرفتن جون اون ادم خیلی تقلا میکنه، و راه فراری ازش نیست.
یکساعت پیش وقتی داشتم میومدم خونه از سر کار یه مرده دنبالم اومد چند تا کوچه، نزدیکای ساعت ۶ صبح. بعد که دوییدم اونم دویید، کلی استرس برام درست کرد، ولی همینکه از دستش فرار کردم در اون لحظه ارزوم بود. اگر منو میگرفت، هدفش چی بود؟ زدن من؟ بیهوش کردن من؟ قطعا هدفش اسیب بود. فکر کردن به این اتفاق یکساعت پیش انگار میخواد جونمو بگیره. مردن ادما خیلی اسونه با چوب یا یه اهن که با ضربه بخوره به ملاج درجا مرگ رو به واقعیت بدل میکنه، چقدر بی ارزش شده جون ادما. مرگ از هر چیزی به ما نزدیکتره. اما من دوست ندارم اینجوری بمیرم، دوست ندارم به نفر منو به قتل برسونه، دوست دارم پیر شم و از فرط پیری چشمام رو ببندم دیگه بیدار نشم.
فریاد مرا چه کسی خواهد شنید؟ جز خودم؟
سنی ندارم برای یه اینده ی قشنگ. هنوز دیر نیست برای درس خوندن. اینها چیزهایی هستن که به خودم میگم. و خودمو شاد نگه میدارم.
گفتم اگر گاهی بیام اینجا هر چی تو دلمه بنویسم، خیلی حالم خوب شه. اما نه، حالم خیلی بد شده.
باید اینجا رو تخریب کنم، و یه خداحافظیه جاودان با اینجا، خونه ی قشنگ بنفشم داشته باشم.
در ارزوی یک دوست خوب پیدا کردن امید دارم نمیرم. اینکه میخوام درس بخونم، دانشگاه برم، بزرگ شدن و رشد کردن خودم و دلیل دیگه اش دوستان درست و عاقلی پیدا کردنه.
دوست ندارم از ناامیدیهام بگم، از ناکامی هام بگم، از رنج هایی که کشیدم بگم. چون میدونم فایده ای نداره. و قلب من هنوز خیلی جوونه برای از پا در اومدن. هنوز زوده برای خسته شدن. ادمهایی که ازارم دادن جزو تقدیر من بودند، و در اینده هم خواهند بود. اینها هرگز از بین نمیرند بلکه در قالبهای دیگر با شکلهای دیگر حضورشون همچنان حفظ شده ست. اینکه چطوری قوی تر از دیروز باشم، اینکه نذارم ذهنم درگیر بشه و استرس بکشه برنده ام.
گاهی میگم شاید تلاش هام کم بوده برای به ارامش رسیدن. شاید دارم در حق خودم کوتاهی میکنم.
بعد این نوشته باید اخرین وسیله هام رو از خونه خارج کنم و با اتاقم برااااااای همیشه خداحافظی کنم. خداحافظ خاطره های تلخ و شیرینم.
شاملوی جان...ما را در سایت شاملوی جان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 129