به امید روزی که خورشید زندگیم طلوع کنه

خرید بک لینک

دراز کشیده بودم وسط اتاق درست وسط اتاق. منتظر بودم غروب بشه، خورشید باهام خداحافظی کنه بره و بذاره دوباره مثل هر بار واقعا معنای تنها شدن رو تا فردا صبح خوب بفهمم. وسط قالی وقتی نگاهم به سقف بود، دست باد خیلی اروم اومد خورد به کله ام، نیم خیز شدم تا ببینم پنجره چقدر بازه؟ دیدم خورشید با تکون دادن حریر پرده ی پنجره رو به کوچه باهام تا فردا خداخافظی کرد. دیگه اصرار نکردم به نرفتنش، چون هیچوقت حرفمو گوش نداده. کسی که رفتینه میره، یه دلیلی داره مثل خورشید. منم ناراحت نمیشم دیگه قول دادم، عادت کنم. اما نمیدونم چرا فکر اینکه تنها شدم بعد رفتن خورشید یهو خیلی بی سرو صدا شاهد سیل عظیمی از اشکهام شدم، هی قل میخوردن می افتادن پایین. قطره قطره و نم نم، در اون چند لحظه احساس خفگی و ترکیدن داشتم، اخه این حجم از مشکلات رو چطور میتونم روی شونه های نحیف و بی جونم بگذارم و با خودم بکشم؟ تا کی میتونم تحمل کنم، از یه جایی به بعد دیگه خسته میشم کم میارم. نه محبتی نه عاطفه ای، نه دلگرمی ای چیزی، تا کی باید تنها باشم؟ و این باشه روزگارم، نه هیجانی نه سورپرایزی نه هیچ چیز خاصی.

فکر کنم باید یک یار برای خودم اختیار کنم. همینطور که داشتم از پنجره به خیابون نگاه میکردم، ذهنم پیش سیناست، دارم بهش فکر میکنم همه ی حرفایی که توکتابخونه با هم زدیم مرور کردم. فکر کنم با سینا بتونم راحت زندگی کنم. ما حدود پنج ساعت با هم حرف زدیم ولی خسته نشدیم، حرفهای همو خیلی خوب میفهمیدیم.

سینا عقلش اندازه ی سنش نیست، مثل چهل، پنجاه ساله ها فکر میکنه، روش واقعا میشه از همه لحاظ حساب کرد. خیلی روشن و متفکره. پسرای همسن سینا خیلی بچه و بی جنبه و نادان هستن، اما تو این پنج ساعت سینا خیلی چیزا رو به من یاد داد. بازم پرده ی حریره پنجره ام داره تکون میخوره، ایندفعه اما، این دست باد عجیب امید داد. کل خونه پر شد از انرژی مثبت حرفای حرفه ای و ناب سینا.

من و سینا از اینکه نه خواهری داریم نه برادر شبیه همیم. اینکه هر دو دفترچه خاطرات روزانه داریم همیشه هم همراهمون هست هم جالبه. اینکه هر دو علاقه به شاعر بودن و شعر داریم هم جالبه، من یه چند تا از شعرایی که خودم سرودم رو براش خوندم، و اونم از شعراش برام خوند. وایستادم لب پنجره هم به ادما نگاه میکنم هم به سینا و حرفایی که زدیم فکر میکنم.

پیامش وارد خون ام شد. برام نوشت سارا کاش تو هم بخوای به من برسی. هیچی جواب ندادم بعد دوباره با یه شعر طولانی از خودش برام ارسال کرد. دیگه الان هوا خیلیییی تاریکه. از شب میترسم، اما اگر تنها نباشم، شاید شب برام قشنگ هم بشه.

منم با شعر جوابشو دادم. یهو نوشت میخوام از الان تا اخر عمرم باهات باشم. خیلی یهویی بود نمیدونم شوکه شدم یا چی؟

گفت من دوست دارم حرفی رو که توو دلمه بدون خجالت و رک و پوست کنده خیلی ساده و صادق بزنم.

دوباره ازم پرسید دوست داری با من باشی؟ گفتم باید فکر کنم. همینطوری که با نگاهم به اسفالت خیابون بود فکرامو پخش میکردم روی زمین. نشست ام روی لبه ی پنجره، تکیه دادم به دیوار، به اون دور دورا نگاه میکردم، یهو گفتم پاهامو از پنجره اویزون کنم، اما تا خواستم اینکارو کنم پاهام سست شد، ترسیدم بیوفتم پایین.

شهر به این شلوغی کی از دل من خبر داره؟ من برای کی مهمم؟ ایا واقعا سینا دوسم داره؟ ایا میتونه با وجود بدی هام بازم دوسم داشته باشه؟

اینکه خیلی شبیه به هم هستیم خیلی عجیب و جالبه، طلاق پدر مادرش، چند وقت پیش مادرش باشه و چند وقت پیش پدرش، بعد که میره دانشگاه تهران در شهر دیگه، کار میکنه با کمک پدرش یه خونه میخره و هم درس میخونه هم کار میکنه. از پدرش خیلی ممنون بود که کمکش کرد خونه خرید. شش ساله که وارد دانشگاه شده. یک سال دیگه درسش تموم میشه. در اژانس تاکسی کار میکرد و رستوران، که جالب شد بازم چون منم کارگر رستورانم.

چقدر شباهت اخه!

ازم عکس گرفت توو کتابخونه. البته اجازه گرفت اول، منم گفتم اوکی. پیام داد گفت دیشب تا خوده صبح با عکسات بودم، چشمام کور شد اینقدر نگات کردم.

الان که دارم اینارو مینویسم واسه وبلاگم، هنوزم روی لبه ی پنجره نشسته ام، یه ذره سردم ام هست، اما نه ادامه دادن به خیال سینا قشنگتره.

اره بدون که خیالت شیرین تر از عسله تو این روزای تلخ و زهرمارم.

پیام بعدی؛ این بود، سارا به همه گفتم یکیو خیلی دوست دارم. عکستم نشونشون دادم. جواب دادم، چی گفتن؟ گفت همه اول گفتن چقدر خوشگله این دختره. بعد من یهو ملیح وار به حالت خر کیف ذوق کردم. بعد گفتم نظر لطفشونه. دعوتم کرد برای یه مهمونی خانوادگی دایی و خاله و عمو و بچهاشون. گفتم خیلی زوده الان. قبول کرد گفت باشه هر وقت تو بخوای، خوانواده ی من میخوان تو رو ببینن.

یکی داره در میزنه. نه نه دوست ندارم حتی بدونم کیه؟ دلم چایی هل دار با شکلات های صدفی میخواد، برم درست کنم و لذت ببرم.

پنجره رو بستم، پرده رو هم کشیدم.

شاملوی جان...

ما را در سایت شاملوی جان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: دوشنبه 9 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:47

صفحه بندی