دلم میخواست یه خواهری برادری چیزی داشتم باهام حرف میزد

خرید بک لینک

عقد کردیم، قراره وسایلهامو جمع وجور کنم خونه رو تحویل بدم بعد برم خونه ی سینا. وسایل داره خودش، پرده ها رو شستیم دوتایی، شامپو فرش کشیدیم به فرشا، کاسه بشقابا هم لنگه به لنگه ست ولی خیلی دوسشون دارم. فقط تنها چیزی که جدید خریدیم یه تخت دونفره بود با تشک و پتو و روی تختی. جشن عروسی هر دومون خوشمون نمیاد لوس بازیه، قراره کلید خونه رو که تحویل دادم به صاحبخونه، بعدش یه لباس سفیدی که خودم دوختم رو خیلی محجبه و ساده ست بپوشم بریم پارک و دوست سینا ازمون یکی دو تا عکس بگیره. سینا هم یه کت و شلوار خوب داره وای خیلی بهش میاد. فقط برای یادگاری خاطره بازی قرار اینکارو کنیم.

اخه تو چرا اینقدر ارومی؟ برعکس من که اصلا اروم نیستم. تو این مدت با مهربونیات خجالتم دادی، من دست خودم نیست زود عصبانی میشم ولی سینا مدام میاد با صدای لطیفش و انگشتهای کشیده و بلنده اش نوک انگشتاشو که قرارش میده روی زانوم با حرکت خیلی اروم و اهسته تکون میده نمیدونم از این انگشتا چی میاد بیرون که کلا حالم عوض میشه.

یکی یادمه دو سال پیش گفت خیلی خوبه طرفت بلد باشدت.

مربی شنا شدم به مرحمت و مهربونیه سینا. معرفیم کرد به یکی از اشناهاش که برم کار کنم و اون سالن ورزشیه نرم دیگه، چقدر هم وحشت داشتم از اونجا خداروشکر تموم شد این کابوس. الان ۱۵ تا شاگرد دارم. هر جلسه یک ساعته. منم که عاشق شنا.

وقتی پدر سینا در مورد مهریه صحبت کرد، از دستم ناراحت شد که گفتم سکه نمیخوام، بعد که اصرار کردند قبول کردم به اسم اعظم خدا یدونه سکه بشه مهرم، مادرش گفت ۳۰۰ تا حدااقل پدرش گفت ۵۰۰ تا، اناهیتا هم داشت حرص میخورد از دستم دیگه ببین اون هم ناراحت شده بود. اصلا به کسی چه؟ دوست ندارم چرا همشون اینهمه غر زدن؟ اینو بدونید هرگز نمیتونید حال خوبمو خراب کنید.

سینا اینجا بیشتر از روزای پیش عاشقم شد. مهرم یه دونه سکه با یه شاهنامه و یک حافظ و یک شاخه گل رز قرمز.

نمیدونم اون روزای اولی که اومدم تو این خونه چقدر عر زدم مثل اسب ابی دهنمو وا کرده بودم هی بلند گریه میکردم، قلبم خیلی فشرده و غمگین بود. یه جورایی هم وحشت داشتم از اینکه چه بلایی تو تنهایی قراره سرم بیاد. یه شب یکی داشت در خونه رو با یه کلید دیگه باز میکرد، صداشو شنیدم قلبم تند، تند میزد. منم لالمونی گرفته بودم، بعد دید درو نمیتونه باز کنه رفت. اما شبهای بعدش همش میترسیدم، به مدیر ساختمون گفتم. گفت هر زمان از شب اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن.

لباسامو جمع کردم، اما میترسم، من همیشه تنها بودم، زندگی دو نفره چی جوریه؟ یعنی قراره روی اون تخته با هم بخوابیم؟ نه من عمرا بذارم باهام کاری کنه، حالا اگر نذارمم به اون ظلم کردم چون خودش عجله داشت، میگفت فشار خیلی شدیدی روشه، اخ که کاش میدونست همونجا دو برار عاشقش شدم، اما اصلا به روم نیاوردم این حرفش برام یه حرف عاشقانه بود. تا ساعتها رویا بافتم شعر نوشتم.

سارا تو نباید بترسی، تو که شجاع بودی.

چرا یهویی خیلی سریع همه چی جور شد؟ من خواستم بیشتر باهاش دوست بمونم، سینا قبول نکرد. حق داشت تنها بودم نگرانم بود.

چطوری از حس بوسیدن دستم بعد عقد بگم؟ لبای خیلی گرم و نرمش روی دستم قرار گرفت، فریاد درونم این بود لباااام لباااام، میدونم شنید فریاد درونم رو اما خانواده ها بودن، وقتی هم یکساعت عقد تموم شد همه رفتن، گفت اجازه میدی ببوسمت؟ این جمله اش هم عاشقانه ترین جمله ی عالم بود، در جواب گفتم با کمال میل، وقتی لبش رو روی لپ صورتم احساس کردم، نزدیک بود غش کنم، چشمامو بستم، وقتی دستمو بوسید حرارت لبشو فهمیدم، حالا که صورتمو بوسید تا چند ثانیه حرارت لباش روی پوست صورتم موند، همون لحظه سر انگشتام رو گذاشتم روی لباش و لمس کردم این زیبای شگفت انگیز رو، همینطور که داشتم لباشو با سر انگشتام ناز میکردم، پرسیدم فکر میکنی بتونیم بسازیم زندگی رو؟ بتونیم تحمل کنیم و اگر سختی ای در پیش داشتیم؟ و بعد یه جواب طولانی. با هم خیلی حرف زدیم کلی هم خندیدیم. گلی گربه ی نازم توی جیب مانتوم بود، سلفی های بعد رفتن خانواده ها منو سینا و گلیه. میخوام چاپ کنم بزنم به دیوار خونمون.

ارایشگاه نرفتم، هیچ لباسی هم نخریدم، خودم خیلی ملایم ارایش کرده بودم، سینا ازم تعریف میکرد میگفت که خیلی ساده و دلنشینم.

پسر دایی سینا وقتی گفت این دو تا جوجه ازدواج کردن دو سال دیگه بچه هم داشته میشن اون موقع من هنوز عشق واقعیمو پیدا نکردم، سینا از حرفش خوشش نیومد، وقتی گفت جوجه به ما. پسر داییش متولد ۱۳۶۲ هست. خلاصه حسودیش رو در چند جا نشون داد. و از چشم سینا افتاد، پچ پچ رقیه و خدیجه و شبنم هم شنیدم کنار مادرشون، سینا که میگه حسودی میکنن تو اصلا به دل نگیر، داشتن سکته میکردن، اومده بهم میگه خیلی شانس داری سارا، بجای اینکه بگه برات خوشحالم، حق تو خوشبختیه بهترین ارزوهارو برات دارم.

بازم پسر داییش گفت اینا بچه اند بلد نیستن زندگی کنن، اره باشه تو بلدی اصلا فقط تو خوبی، برو لطفا دیگه نبینیمت.

دارم با این خونه ی پر ماجرای خودم خداحافظی میکنم، نمیدونم یه حسی دارم. دلم یه کوچولو گرفته. سرنوشت و زندگیه من پر از بالا وپایین و ماجراست، حالا بد ها رو فراموش میکنم و تمرکز میکنم به خوبها.

دارم فکر میکنم به زندگی مشترکم با سینای ناز و قشنگم. ترس، استرس و این چیزا خب همراهمه.

خدایا کمکم کن خوشبخت بشم با سینا.

شاملوی جان...

ما را در سایت شاملوی جان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: دوشنبه 9 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:47

صفحه بندی